آینده
-
تاریخ: 1397/11/5 ساعت: 6:28
آینده ت : شنبه 24 آذر 1397 ز : 22:25 این جا کنار من ولی آن روزهای نیامدهی هنوز خسته اند و بی قرار از رفتنت آن لحظه های لبریز از تهی لبالب پرسش اند و اندوه عجیب از خردسالی چنین که می تواند ویرا
سرمایی که می وزد
-
تاریخ: 1397/11/5 ساعت: 6:28
دیر زمانی است با تو سخن نگفته ام. سخن گفته ام اما آرام که هیچ به گوش باد نرسد. که در دشت واژگان نپیچد. من با خودم هستم و با خودم سخن می گویم. این جا و اکنون در کنج اتاقی پر از کتاب و لیوان چای و گاهی
تنهاتر
-
تاریخ: 1397/11/5 ساعت: 6:28
و من تنهاتر می شوم. کارش نمی شود کرد. چرخ روزگار چنان می چرخد که تنهاتر می شوم. تنهایی، در سرشت و سرنوشت انسان نگاشته شده است. هر کاری می کنم اما می بینم دارم تنهاتر می شوم. تنهاتر از این که هستم و ا
بوی چوب
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 6:40
بوی چوب ت : سهشنبه 21 شهریور 1396 ز : 12:46 بوی خوش چوب اتاقماتاقی به قاعده 16 متردو طرف تا سقف قفسه ی جوبی پر از کتابو این سو تمامش پنجره با دیوارکوب های چوبیدو صندلییکی خالی و دیگری منمی نشینمامروز همه ی هزازان سالمیهمان من اندهمراهانی آرام و داناچه لطیف است معجون بوی چوب و کتاب و نسکافهو سه تاری ...
آرام آرام
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 18:32
برگ درختان واژگان ذهن من آرام آرام زرد می شوند و تو هیچگاه پاییز را نفهمیدی باد زوزه می کشد لابلای درختان خشک برگ ها زیر پای احساس تو خرد می شوند و تو هیچگاه صدای شان را نشنیدی
هیچ دیداری
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:14
به سان کودکی محزون در این جا می نشینیم و می دانم هیچ روزی نخواهد آمد هیچ باران هیچ چتری باز نخواهد شد به سان عابری خسته امیدم به دیداری است که هرگز نمی اید هرگز در این شهر و من تنها زیر این سقف نیلگون پهناور اما پنهان نه چشمه ای می جوشد نه چشمی انتظاری می کشد درها بسته "سرها در گریبان است" و می دانم...
طلوع و غروب
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 13:17
عشقدروغی بزرگ بودکز چشمان تو طلوع کرداز کوه رنجپایین رفتغروب کرد
روزگار
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 13:17
روزگاری است پر التهاب خوابی است آشفته دستانی لرزان میان شعله های گر گرفته سرابی است شیرین شرابی است تلخ افسون و افسانه ای است بی انتها فریبی دردناک همچون زندگی فرسایش گری قهار با این همه که گفتیم اما عشق آهی است در غروب از سر دلتنگی درد تنهایی انسان آواز خوش زیبایی سرود و نغمه ی کویر سکه ای با دو رو
گم شدن
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 13:17
گم شدن ت : یکشنبه 8 مرداد 1396 ز : 23:09 میان کدام شعر پریشان گم شدم که هر چه می گردم تو را نمی یابم؟ +++++++++++++++++++++++++++++++ در انتهای کدام کوچه تاریک سایه ات گم شد که تمام عمر در همه ی خیابان های شهر تو را نمی یابم؟
هنوز
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 2:59
ت : دوشنبه 19 تیر 1396 ز : 22:17 دلم آشفته آن مایهی نازست هنوز مرغ پر سوخته در پنجهی بازست هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر نازست هنوز گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد غافل از حسرت ارباب
شبیه
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 2:59
ت : پنجشنبه 22 تیر 1396 ز : 18:22 من این جا بر آتش انتظار می سوزم و تو در آن سوی پلک های بسته شن ریزه های آرامش را در ساحل سکوت می شماری می بینی ما چقدر به هم شبیه ایم.!!
درد نامه ای و پاسخی
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:02
برایم نوشت: سلام. چه باید کنم تا شور زندگی داشته باشم؟ انگار چیزی مرده باشد در درونم، احساس استیصال مثل پرنس میشکین در ابله داستایفسکی باشم انگاری که میخواهد کار خوبی کند و فاجعه می آفریند. هم در حق خود فاجعه ای و هم در حق دیگران. آیا باید کاری نکنم؟ هیچ کاری؟ پس چطور زندگی معنی پیدا میکند اگر کار
شط مواجِ نبودن
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 7:03
نمی دانستم که دیدار تو در باران و لبخندت زیر چتر باز جهان را دوپاره خواهد کرد جهان پیش از آن چشم مه آلودت و دیگر این جهانم در سکوت بهت لحظه های سخت دو نیمه می شود عمرم پیش از تو شنا در شط آرامش پس از تو دست لرزان زمان در دست واژگان سرگشته و غمگین میان رود بی حوصله از راه دور جهانم دوپاره شد برای روی...
پرّکاهم
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 15:16
از یک جایی به بعد، تسلیم می شوی و غم انگیزترین لحظه،همان است. نه این که مقاومت نمی کنی. نه این که نمی خواهی به اراده و اختیار خودت زندگی کنی. نه این که خودت را فراموش کرده باشی اما بتدریج در می یابی که "هستی" و سرنوشت ، چنان بی توجه و بی رحم است که هر مقاومتی را در هم می شکند. هر مانعی را خورد می
این روزها
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 2:56
. این روزها کلمات، خسته اند همچون چشم هایم که در خوابی عمیق، برهم می روند. در پی آوازی هستم که مرا به ابرها برساند. به آسمانی تهی. این روزها واژگان از ذهنم می گریزند، در پی آشنایی هستم که مرا به میهمانی ستاره ها ببرد، در جشنی بزرگ. در هیاهویی از سکوت. . تا بگریزم از خویش و از این همه آواری که بر
کهوانک
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 11:11
باران می آمد. نم نم . هوایی خنک و زمینی باران خورده از دیشب نسیم می وزید. سیاه ابری تمام آسمان را گرفته بود.از آن سوی تپه به این سو آمدم. همه جا سبز بود. دشت وسیع و کوه ها و تپه ها سبز . در کناره ی جوی ها گل های شقایق رویید
فریب همهمه
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 11:11
آن که تو فکر می کنی کسی است، کسی نیستآن که من فکر می کنم کسی است، آن نیستآن که ما فکر می کنیم، نیستکسی در میان نیستهر کس فقط خودش هست و تنها خودش"من" در این جهان "خودم" هستم و دیگر کسی نیستو تو در این جهان 
جنون
-
تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 22:21
باران دیروزامروزازلابلای سقف پوسیده ی زمانبر صورت واژگان تنهای بی قراربوسه ی تلخ می زندیعنی که تمام شد و جنون شد غروبز حیرت این همه سنگدلی روزگار
تلاطم
-
تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 22:21
تو بازتاب کدام رنج نهفته ایکه سالهاست این زخم کهنه در هزارتوی دردبه خود می پیچدبی آنکه موج دریا آرام گیردفانوس دریا دیری است در سکوت شبصدایت می کندتو در کدام فراز و نشیب و موج های سرکش پنهان شده ایکه این چنین تلاطم داردآبهای به ظاهر آرام
برای افشین یداللهی
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 14:46
وقتی شاعری می میردغزل دلش می گیرد وواژگانبیش از همهدر تنهایی خویشمویه می کنند